![]() |
![]() |
|
| نو یافته ها و یادداشت های کازرون ﭘﮋوهي |
|
محسن پزشکیان بیشک در تاریخ معاصر کازرون شخصیتی برجسته و اثرگذار است. مردم بیشتر او را با نوار صدایش - که با امکانات محدود آن زمان در خانه ضبط کرده بود - به عنوان شاعری با دوازده غزل به گويش کازرونی، یکی دو شعر رسمي و دو سرود میشناسند و احتمالا در یک سال اخیر هم به عنوان کسی که به موضوع فرهنگ مردم علاقه داشته و مجموعهای از قصههاي كازروني را گردآورده است. (قصههای مردم کازرون، نشر کازرونیه، 1384). تا آنجا که میدانم در یکی دو یادوارهای هم که در سالهای اخیر برای او برگزار شده است او را بیش از همان نوار معرفی نکردهاند. اما او بسیار فراتر از اینها بود. علاوه بر شعر و پژوهش در حوزه فرهنگ مردم, نقاش و خوشنويس و نوازندهای خوشصدا، بازیگر و نمایشنامهنویس، و متفکری اهل سیاست و ... هم بود. و جا دارد در هر حوزه بهخوبی بررسي و شناسانده شود. انتخاب کتاب قصهها به عنوان کتاب برتر جشن فرهنگ اداره کل ارشاد اسلامي فارس (در حوزه فرهنگ مردم )در اسفند 84 سبب شد تا به دیدار خانواده شادروان پزشکیان بروم و همسر بزرگوار ایشان و جنابان کشاورز و بهزادی را زيارت كنم. همیشه این پرسش را داشتم که محسن غیر از آن چند شعر زیبايي که در نوار خوانده آیا اشعار دیگری هم داشته است؟ و حاصل این پرسش چند دفتر شعر بود که توسط آن شهيد به قصد انتشار تدوین شده بود. در همان نگاه اول و تورقی کوتاه او را شاعری برجسته و قابل طرح در سطح ملی يافتم. بيشتر اشعار او (که در فاصله سالهای 48 تا 58 در کازرون، تهران و بوشهر سروده شده) رنگ و بوی سیاسی دارد. به خاطر نمایشنامهای سیاسی که خود نوشته و در دانشگاه تهران بازی کرده بود، یک سالی ساکن زندان اوین شده بود. به همین دلیل در آن اوضاع امکان ارائه اشعارش را نداشته، و پس از انقلاب هم مجال این کار را نیافته بود. آنانی هم که او را مي شناختند و با کارهای او از نزدیک آشنا بودند، شايد نتوانسته بودند آثارش را منتشر کنند. با راهنمايي خانم كشاورز به سراغ برادر بزرگوار محسن(آقاي حسين پزشكيان، ساکن تهران) رفتم. خانه او همچنان همان خانهاي است كه محسن سالها در آن ساکن بوده است. منش و شخصیت ایشان با آگاهی، سلامت و پختگی و البته کتابخانه ارزشمندش مسلما در تکوین شخصیت محسن تأثیر بسیار داشته است. او نیز درهای تازهای از حیات پربار او به رویم گشود و خاطراتی از روح لطيف و حساس محسن برایم گفت. برجستهترین نکته، ارتباط بسیار نزدیک ایشان با منوچهر آتشی، باباچاهی, نعمتی و دیگر شعرای مطرح جنوب بود. کار حروفچینی و صفحه آرایی مجموعه ارزشمند اشعار او (فعلا به نام ششدفتر) اتمام یافته و امیدوارم این اثر ارزشمند تا پایان سال جاری امکان انتشار بیابد. اگرچه اين حسرت همچنان باقي است كه به قول دوست ارجمندم جناب دكتر قيصر امينپور "كاش اين مجموعه در همان سالها منتشر شده بود". و اکنون در بیست و هفتمین سالگرد "سماع سرخش" یاد او را گرامی میداریم و تلاشهای ارزشمندش در حوزه کازرونپژوهی را ارج مینهیم. من که سعادت حضور را ندارم اما ای کاش دوستان کازرونی در روز پنجشنبه 25 خرداد در سالروز وصال او بر سر مزارش گرد ميآمدند و به یادش چند بيتي از او ميخواندند و يادآور ميشدند كه "مرگ پايان كبوتر نيست" این چند شعر چاپنشده نيز تقدیم همه دوستان و علاقمندان باد: لاله هايي كه در پاييز روييدند امروز صبح گنجشك هاي دود از لانه ده لوله تفنگ در امتداد شيهه شليك، پر زدند. امروز صبح وقتي كه باد موذي پاييز ارواح لالههاي سحرگاهي را ميآزرد ده لاله شكفته شاداب از خون سرخ خوب ترين بچه هاي شهر روييد امروز صبح باز ده يوسف دگر گلگون كفن شدند بنگر چگونه باز از پوزه سياه تو اي گرگ خون مي چكد؟ اي روسپي پير! امروز ما با دستهاي خويش تا وسعت گلوي تو پيمان بستيم. ما اشكهايمان را انباشتيم باشد كه با طلوع سحرگاه آخرين طوفان سهمناكي از فرياد برخيزد. آذر 1349. تهران غزل تو عطر محرم دشتي نسيم عرياني! تو بوي باكره خلوت بياباني نسيم دربه دري تو كه شوق ماندن را هنوز در نفس دره ها پريشاني هم آشيانه بادي غريب باديه ها كبوتري و به بال نسيم حيراني چو كاكلي پسينگاه در بسيط افق كنار بوته يادم ترانه مي خواني تو بوي نم نم صبحي، زلال و زمزمه گر سكوت جاري و آهنگ پاي باراني مگر پلنگ غروبي كه در كرانه روز كنار آبخور آهوان، نگهباني؟ تو برق خنجر نوري كه قلب ظلمت را شهاب وار شكافنده و گريزاني مگر چه خوانده اي از چشم اين ستاره صبح كه مثل ماه در آب سپيده لرزاني؟ تو شاخ سبز نبات مني كه اينگونه دريده جامه و خوي كرده و غزل خواني مرا به سايه ات اي سبزبوته مهمان كن كه راز آهوي بي آشيانه مي داني بهمن 1349. تهران رباعي دستان تو پاك چون چمنزارانند يا چون غزلي به مطلع بارانند چشمان تو مهربانتر از شب ليكن سرلوحه دفتر سيه كارانند باران، باران چه بي امان مي باري! سنگين و صبور و سرگران مي باري پنداري مادر زميني كه چنين بر نعش شهيدان زمان مي باري؟ خوابهاي كودكي در خوابهاي كودكي آن دو ستاره كوچك را كه آنجنان به هم نزديك مي نمودند كه گويي رازي را با هم به زمزمه بنشسته اند با دستهاي كوچك بازيگوش به هم نشان مي داديم و با غرور مي گفتيم: "آن هم ستاره هاي من و تو" و هيچ فكر نمي كرديم كه آن ستاره هاي كوچك شايد هزاران سال نوري از هم دورند. طرح آنك پلي خراب بر خشكرود خواب خروش آب مي بيند يونس عريانيم مبين! كه هفتجوشن عشقم بر جان است در ميدان حاليا يونسم نشسته بر لب اقيانوس عشق و هرچه مي بينم تا آنسوي نگاه دهان ماهيهاست در انتظار گشاده. بار ديگر آيا... وه چه بيگانگي غمناكي! آوخ اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند. دست من آيا آبنوس تر اندام تو را باز صيقل خواهد داد؟ ماهي روشن چشمم آيا باز در چشمه شفاف تنت خواهد گشت؟ باز هم قافله سرخوش انگشتانم روي آن جاده ابريشم آسياي تن عريانت را هند تا هند سفر خواهد كرد؟ گردباد نفس گرم من آيا باز جنگل خرم موهاي بلندت را خواهد آشفت؟ ماهي روشن چشمم آيا باز در چشمه شفاف تنت خواهد خفت؟ وه چه بيگانگي غمناكي آوخ اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 14:55 توسط عمادالدين شيخ الحكمايي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|